رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه شصت و یکم .... تولد دو سالگی

پسر گلم 6 اردیبهشت تولد دوسالگیت بود. مبارکت باشه خوشگلم. امیدوارم سالهای سال در کنار همدیگه بتونیم برات تولد بگیریم. امسال هم ترجیح دادیم که تولد با دو تا خانواده خودمون برگزار بشه. خونه مامان بزرگها رو یه سری تزئینات معمول انجام دادیم و کیک خریدیم. تولد خونه بابابزرگ حالت خوب بود و بهت خوش گذشت . شب هم شام خردیم و در کنار خانواده پدریت یه جشنی برات گرفتیم. ولی جشنی که دو روز بعد خونه مامان بزرگ برات گرفتیم رو خیلی بیحال بودی و سرماخوردگی داشتی. اونجا کلی بدقلقی کردی. به خاطر همین موارد ترجیح میدم که تولد مفصل رو زمانی که بزرگتر شدی و از شلوغی مهمونی ترسی نداشتی بگیرم. در کل حدود 650 تومن هم کادو جمع کردی مبارکت باشه عزیز دلممممم ...
23 مرداد 1392

نامه شصتم .... رادین و مهد کودک

عزیزم همونطور که قبلا نوشته بودم، از اسفند سال پیش شما رو مهد ثبت نام کردم و قرار شد از اول اردیبهشت ماه به مهد بری. برات هم رفتیم یه کیف خوشگل اوگی خریدیم که خیلی هم دوستش داری.روز اولی در حالیکه خودم هم استرس داشتم از بابت اینکه اونجا رو دوست نداشته باشی و همش بخوای گریه کنی، به مهد رفتیم. یه دو ساعتی رو با من بودی و بیشتر تمایل داشتی که بیرون بری. ولی مربیت که خانوم خوب و مهربونی هم بود پیشت اومد و تونست راضیت کنه که باهاش بری کلاست . یه چند دقیقه ای رو پیش خاله مهناز بودی تا اینکه باز خودم اومدم پیشت و در نهایت با هم یکساعتی رو کلاست بودیم و برگشتیم خونه. دو سه روز اول با هیجان میرفتی ولی بعدش دیگه صبحها که میبردمت حسابی گریه میکردی. من...
23 مرداد 1392

نامه پنجاه و نهم .... دومین عید نورزوز رادین جان

رادین عزیزم، سال 92 هم فرارسید و شما پسر گلم دیگه داری دو ساله میشی. عیدت مبارک عزیزم. امیدوارم سالهای بسیار خوبی رو همراه با سلامتی و خوشی در پیش رو داشته باشی. امسال دیگه شکر خدا خیلی بهتر بودی و نسبت به دید و بازدیدها واکنش بدی نشون نمیدادی. کلی هم عیدی جمع کردی مبارکت باشه. تو  ایام عید مسافرت خارج از شهر نداشتیم ولی داخلی یه چند جای رو گشتیم از جمله یه سر جاده چالوس رفتیم که بیشتر ترافیک دیدیم عزیزم. ولی تونستیم کنار یه رودخونه بایستیم و شما آب بازی کردی ...
23 مرداد 1392

نامه پنجاه و هشتم .... رادین و برف بازی

رادین گلم، بلاخره زمستون یه خودی نشون داد و یه برف خوبی شروع به بارش کرد. منم با هیجان شما رو حاضر کردم و با هم رفتیم به حیاط و کوچه واسه برف بازی. شما هم با ذوق شروع کردی به برف بازی و کمی برف به همدیگه پرتاب کردیم. ...
23 مرداد 1392

نامه پنجاه و هفتم .... رادین و زمستان

رادین عزیزم الان در فصل سرما هستیم ولی متاسفانه تا حالا که برفی نیومده که بریم با هم برف بازی ولی چند تا عکس با لباس زمستانی ازت گرفتم که حداقل یه خاطری از دومین زمستانت باشه.هوا هر جقدر هم سرد باشه ولی عاشق این هستی که بری بیرون. خوشبختانه دو سه روزی میشه باز از سرمای هوا کمتر شده و وقتی با هم میریم بیرون حدود دو ساعتی میگردیم. راستی یه مدرسه ابتدایی نزدیک به منزلمون هست که وقتی از جلوی دربش رد میشیم زمانی که درش باز باشه میایستی و بچه ها رو نگاه میکنی. منم با خودم میگم وای خدا یعنی یه روز رادین عزیز منم ممکنه بیاد به این مدرسه. به امید روزی که پسر گلمون بهترین مدارک دانشگاهی رو به دست بیاره. الهی آمین ...
7 بهمن 1391

نامه پنجاه و ششم .... رادین بیست ماهه

رادین جان راستش تا همین چند وقت پیش خاطراتت رو در بلاگفا ثبت میکردم. منتها متاسفانه برای سایتهای آپلود عکس مشکل پیش میاد در نتیجه عکسهای شما هم دیگه تو وبلاگت دیده نمیشه. به همین علت من ترجیح دادم تمام خاطراتت در بلاگفا رو به نی نی وبلاگ برگردونم و از این پس خاطراتت در اینجا به ثبت برسم. امیدوارم برای نی نی وبلاگ مشکلی پیش نیاد. چون هدف ما مامانها هم ثبت خاطراتت شما نی نی های گل هست تا انشالله بزرگتر که شدید خودتون خاطراتتون رو ادامه بدید. خوب حالا از خودت بگم. غذا خوردنهات که متاسفانه تعریفی نداره. زمانی که روی صندلی غذای خودت میشینی و برنامه بی بی انیشتن رو برات میزارم باز یه حدود میخوری ولی نه خیلی خوب. عزیز دلم عاشق این هستی که بری ...
7 بهمن 1391

نامه پنجاه و پنجم ..... واکسن هجده ماهگی

عزیز دلم، شکر خدا که واکسن هجده ماهگی رو هم زدی. الهی مامان فدات بشه که از درد پا نمیتونستی حتی یه تکون ساده هم بدی و شب رو چند باری گریه سر دادی و تب کردی. شکر خدا دیگه واسه چند سالی از واکسن خبری نیست هورااااااااااااا رادین جونم این روزها احساس میکنم نسبت به دوران یکسالگیت آرومتر شدی، شیطنتات کمتر شده، خیلی از رفتارات عاقلانتر شده و خطر رو خیلی بهتر از قبل متوجه هستی. مثلا به چیزی که داغ باشه بخوای دست بزنی خودت میگی جیزههههههههههههههه. امیدوارم خدای مهربون همیشه نگه دار همه کوچولوهای دوست داشتنی و از جمله شما پسر نازنین ما باشه. آمین و بازم چند تا عکس از پارک مورد علاقه ات همراه با منظره زیبای پاییزی ...
7 آذر 1391

نامه پنجاه و چهارم .... رادین و بی بی انیشتن

گل پسری، سلام رادین جونم این روزا شدیدا عاشق برنامه های بی بی انیشتن شدی طوری که من و بابایی کلا از همه برنامه های مورد علاقمون افتادیم و به محض اینکه تلویزیون رو روشن میکنیم شروع میکنی به داد و بیداد کردن که برنامه بی بی انیشتن رو برات بزاریم. اصلا دوست نداریم که زیاد پای تلویزیون بشینی ولی شدیدا عاشق بعضی از این برنامه ها شدی. وقتی هم تلویزیون رو خاموش میکنیم گریه های به سر میدی که بیا و ببین و دست من یا بابایی رو میگیری و به سمت تلویزیون میبریمون که باز هم روشن کنیم. ای پسر شیطون من که همش زیرچشمی نگاه میکنی که ما چطوری سی دی رو تو دستگاه میزاریم و میخوای سر دربیاری که دیگه خودت کارت رو راه بندازی و مجبور نباشی از من و باب...
3 آبان 1391

نامه پنجاه و سوم .... رادین در سرزمین عجایب

عزیز دلم، کم کم داری یکسال و نیمه میشی. تنها نگرانیم واکسنی هست که در سن هجده ماهگی باید زده شده. امیدوارم که اذیت نشی چون شنیدم متاسفانه درد محل واکسن زیاده. عزیزم یه دوره چند تا کلمه رو یاد میگری ولی بعد از یه مدتی فراموششون میکنی. الان عاشق این هستی که بگی " بده ". نمیدونم شاید چند باری که بهت گفتم رادین اینکار رو انجام نده، بده، یاد گرفته باشی. به هر حال قربونت برم که خیلی قشنگ این کلمه رو ادا میکنی. صدای آقا گاوه و بع بعی رو هم یاد گرفتی و میگی موووووووو، بع راستی دیگه اصلا دوست نداری سوار کالاسکه ات بشی و اصرار داری که حتما خودت راه بری. الان یه مسیر ده دقیقه ای تا خونه مامان بزرگ رو اگه به حال خودت بزار یه دو ساعتی طول میکشه...
23 مهر 1391